تبليغاتX
poem

poem

اسمان زیباست

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد

+ نوشته شده در ساعت 0:6 AM توسط a.p




نمی دانم چه می خواهم بگویم


 زبانم در دهان باز بسته ست


 در تنگ قفس باز است و افسوس


که بال مرغ آوازم شکسته ست


نمی دانم چه می خواهم بگویم


غمی در استخوانم می گدازد


خیال ناشناسی آشنا رنگ


 گهی می سوزدم گه می نوازد


 گهی در خاطرم می جوشد این وهم


 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه


که در رگهام جای خون روان است


 سیه داروی زهرآگین اندوه


 فغانی گرم وخون آلود و پردرد


 فرو می پیچیدم در سینه تنگ


 چو فریاد یکی دیوانه گنگ


 که می کوبد سر شوریده بر سنگ


سرشکی تلخ و شور از چشمه دل


 نهان در سینه می جوشد شب و روز


 چنان مار گرفتاری که ریزد


 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز


پریشان سایه ای آشفته آهنگ


ز مغزم می تراود گیج و گمراه


 چو روح خوابگردی مات و مدهوش


که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردی ست خونبار


 که همچون گریه می گیرد گلویم


غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود


نمی دانم چه می خواهم بگویم

+ نوشته شده در ساعت 0:37 AM توسط a.p |












عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

+ نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط a.p |


happy valentine   to   you    peara!
from your valentine
time will always fly ...but my  friendship with you will never die...

+ نوشته شده در ساعت 10:54 PM توسط a.p


ديشب به يك باره  برف باريد

و صبح ،‌انفجار كلاغ ها از شاخه هاي سپيد.

زمستان در دشت است،‌ تا دور دست نگاه

دنيايي بي انتها.

عشق من، فصل ديگري رسيده است

و زير برف

مغرورانه و سخت كوش

 زندگي

ادامه دارد ...  .

********************

از نبردي سخت باز مي گردم

باچشماني خسته ،‌ كه دنيا را ديده است . بي هيچ دگرگوني

اما خنده ات كه رها مي شود

و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامي در هاي زندگي را به رويم مي گشايد.

عشق من ،‌ خنده ي تو

 در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي ، به ناگاه

خون من بر سنگ فرش جاري است،

بخند ،‌ زيرا خنده ي تو ، براي دستان من

شمشيري ست آخته.

نان را

هوا را

روشني را

بهار را

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنيا نبندم.

+ نوشته شده در ساعت 0:56 AM توسط a.p |


The Girl With April In Her Eyes

This is called The Girl With April In Her Eyes

There once was a king, who called for the spring,
For his world was still covered in snow,
But the spring had not been, for he was wicked and mean,
In his winter-fields nothing would grow;
And when a traveller called seeking help at the door,
Only food and a bed for the night,
He ordered his slave to turn her away,
The girl with April in her eyes...

Oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, on and on she rides,
Someone help the girl with April in her eyes...

She rode through the night till she came to the light,
Of a humble man's home in the woods,
He brought her inside, by the firelight she died,
And he buried her gently and good;
Oh the morning was bright, all the world was snow-white,
But when he came to the place where she lay,
His field was ablaze with flowers on the grave,
Of the girl with April in her eyes...

Oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, on and on she flies,
She is gone, the girl with April in her eyes
...

+ نوشته شده در ساعت 7:10 PM توسط a.p |


 

این راه حرکت توست ، این راه خنده ی توست

این پوست تو بر روی پوست من است

این، آن نگاه در چشمان توست .

این وعده ی تو در گرمای شب است

هنگامی که تو دریچه ی قلبت را می گشایی ،این تنها راهیست که تو منو به داخل هدایت می کنی

من می توانم صادقانه اعتراف کنم ، که هرگز قبل از این ، چنین احساس زیبایی در دل نداشته بودم

من می توانم صادقانه اعتراف کنم که مطمئنم...

این عشق است ، عشق ،عشق...

و من در دنیای تو هستم

در حالی که حضور تو بر من توازن است

این چیزیست که تو با لب ها و دهانت تعبیر می کنی

نوازش گیسوی تو و بوسه ی جان گدازت

این راهی است که ما برای اینده تقسیم می کنیم

وقتی که در نهایت از این بهشت تنزل می کنیم ، من احساس می کنم

من در روشنایی قلبت گم شده ام

حال آنکه این فرشته ی روشنایی برای تو و من می درخشد

این عشق است ، عشق ، عشق

و من در دنیای تو هستم

آغوشت را بگشا ، آغوشت را بگشا

و با هیجان در من به من برس

چشمانت را باز کن ...

چشمانت را باز کن و به نظاره ی من بنشین

 

+ نوشته شده در ساعت 6:20 PM توسط a.p |